تبليغاتX
...××قانون دانان قانون شکن××.....




















...××قانون دانان قانون شکن××.....

سیاسی- اجنماعی

به طور کلی محققان سیاست بین الملل ، جهان را از سه منظر لیبرالیستی ، محافظه کاری و انقلابی مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهند.هر یک از دیدگاههای مزبور جهان را از زاویه ای خاص نگاه می کند.

1- محافظه کاری(رئالیستها): این دیدگاه نسبت به "تغییر و تحول در روابط بین الملل" بی اهمیت است و از سیاست وضع موجود حمایت می کند.در این روند بر مسایل زیر تاکید می شود:

الف: قدرت

ب: جهانی را به تصویر می کشد که تابع زمان و مکان نیست.

ج: زمینه کاری محققان این رشته "امنیت بین المللی" است.

د:مهمترین ویژگی نظام بین المللی از این دیدگاه" برد و باخت" است.

ه:طرفداران این دیدگاه ضمن تاکید بر قدرت نظامی ، از تجارت بین الملل نیز به عنوان منبع بالقوه قدرت ملی یاد می کنند.

2- لیبرالیسم(آرمانگرایان): در این جهان بینی ضمن اعتقاد به انجام "اصلاحات" در وضع موجود بر تغییر و دگرگونیهای فزاینده از طریق یک فرآیند تکاملی بسیار تاکید می شود.

الف: تاکید بر وابستگی متقابل در نظام بین الملل.

ب: کسب ثروت را مهمتر از کسب قدرت می دانند.

ج: زمینه های رشد خود را از طریق رشته اقتصاد سیاسی بین الملل فراهم می کنند.

ه: در این رویکرد بر" آزادی" تاکید می شود.

ژ: از جنگ به عنوان خطای غمبار یاد می کنند.

3- دیدگاه انقلابی(رادیکالی): در این دیدگاه بر "تغییر وضع موجود" از طریق انقلاب و دگرگونی سریع تاکید زیادی می شود.

الف: انعکاس این نظریه در جهان سوم دیده می شود.

ب: در این شرایط به فکر خاتمه دادن به وضعیت استثمار گونه و بی عدالتی در روابط بین الملل هستند.

ج: در این دیدگاه باید علت وقوع جنگ را در سیاست بین الملل در روابط استثمار گونه زیر بنایی اقتصادی جستجو کرد.

 شما با کدام دیدگاه موافقید؟(یا موافق ترید؟)

 

منبع:اصول و سیاست خارجی و سیاست بین الملل  از دکتر قوام

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 22:12 توسط اصلاح طلب| |

در جامعه ی سکولار صدای نهادهای دینی خاموش نمیشود.

این نهاد ها همچنان میتوانند علناً در مورد امور عمومی اظهار نظر کنند، اما امتیازات انحصاری آنها لغو، و مرجعیت و اقتدار آنها کاملاً به حیطه ی خصوصی محدود میشود. کسانی که مطابق ارزشهای دینی زندگی میکنند، این شیوه را آزادانه انتخاب میکنند، بدون این که از سوی دولت مورد تشویق یا تنبیه قرار بگیرند.

جدا شدن نهاد دین و دولت در طی سکولاریزاسیون بدین معناست که موسسات خاص سیاسی، که به درجات مختلف تحت کنترل دولت هستند، از سیطره ی مستقیم یا غیرمستقیم دین رها می شوند. این بدان معنا نیست که پس از سکولاریزاسیون نهادهای دینی دیگر نمی توانند در مورد مسائل عمومی و سیاسی حرفی بزنند، بلکه بدین معناست که دیدگاه های نهادهای دینی دیگر نباید بر جامعه تحمیل شوند، و یا مبنای سیاست گذاری های عمومی قرار بگیرند. در عمل دولت باید تا حد امکان نسبت به عقاید گوناگون و متفاوت دینی بی طرف بماند، نه مانع آنها باشد و نه مجری خواسته هایشان باشد و خصوصی سازی دین، به معنای حذف دین نیست، بلکه شخصی و اختیاری کردن آن است پس میبینیم که روند و فلسفه ی سکولاریزاسیون به هیچ وجه مستلزم مرگ دین نیست.

 

در یک جامعه ی سکولار، رهایی از سلطه ی دین ممکن است و هیچ کس مجبور نمیشود که تابع دین و ارزش های دینی باشد، مگر این که خودش پیروی از دین را انتخاب کرده باشد. اگر عدی زیادی از مردم پیروی از دین را انتخاب نکنند، تشکیلات دینی بر اثر کاهش اعضا و درامدهایشان تضعیف خواهند شد.

اما مخالفت علمای دین با سکولارها و سکولاریزاسیون حاوی دو خطاست.

 

خطای نخست اینکه، آنها مسئولیت چنین مخمصه ای را به دوش سکولار ها می اندازند. انها به جای اینکه به سکولار ها حمله کنند که چرا به مردم اجازه ی ترک دین را داده اید، بایستی ببینند که چرا مردم می توانند از دین روی گردانند.

 

خطای دوم اینکه هر کوششی برای حمله به سکولاریسم اساسا نشانگر پذیرش این مطلب است که متولیان دین صرفا با اتکا به انتخاب فردی ، خصوصی و اختیاری مردم ، قادر به جلب نظر حمایت آنان هستند. دینی که با حمایت ویا اجبار به مردم تحمیل شود فاقد ارزش است . اگر رهبران دینی واقعا معتقد باشند که زور و اجبار تنها چاره ی بقای دین است ، انگار پذیرفته اند که دین فی نفسه فاقد ارزش است و این سکولارها را تایید می کند که می گویند برای سعادت عمومی ، توسل به دین اصلا ضرورتی ندارد.

 

اینان سكولاريسم را هم به اشتباه معني كرده اند و ميگويند سكولاريسم نوعي از حكومت است كه كارآن مخالفت و از بين بردن دين است.در حالي كه سكولاريسم تلاش ميكند كه دين به جايگاه اصلي خود بازگردد و تنها در امور مربوط به خود دخالت نمايد. و چون معتقد است دين هم مانند نهادهاي ديگر جامعه جزء ملزومات جامعه است جايگاهي هم براي دين در كنار ديگر نهادهاي جامعه در نظر مي گيرد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:27 توسط اصلاح طلب| |

کلمه لیبرال در زبانهای اروپایی از کلمه لاتینی به معنای «آزاد»، گرفته شده است که به معنای « شایسته آزادمرد یا سخاوتمند» است. این کلمه بتدریج معنای بدی می‌یابد، بطوری که در آثار شکسپیر به معنای آدم « هرزه»  یا « ولنگار» است. این امر، البته، در اثر نگرشی است که کشیشان نسبت به « آزادی» دارند.

       کلمه « لیبرال»، در دوره جدید، رفته رفته معنای قدیم خود «آزاده» را با تمامی بارهای معنایی‌اش باز می‌یابد، یعنی آدم « گشاده‌دست» یا « کریم»و« سخاوتمند» و «گشاده نظر» و « دارای سعه صدر ».

      رابطه لیبرالیسم با مفاهیم آزادی، برابری حقوقی، حکومت، آزادی‌اندیشه، عقل‌گرایی، دین، و ترقی مورد بررسی است و نتیجه آنست که:

     « از دیدگاه لیبرالها، غرض اصلی از حکومت، پاسداری از آزادی و برابری و امنیت همه شهروندان است. درواقع، همین نگرانی عمیق لیبرالیسم برای آزادی فردی بوده است که الهام‌بخش مخالفت این اندیشه با آمریت مطلق شده است.

      اصل بنیادی لیبرالیسم ارزش اخلاقی و ارزش مطلق و کرامت ذاتی شخصیت انسان بوده است. بر اساس این اصل باید با هر فرد همچون غایتی فی‌نفسه رفتار شود و نه همچون وسیله‌ای برای پیشبرد اغراض و منافع دیگران... لیبرالیسم برای حمایت از حقوق افراد و اقلیت ها، اهمیت بسیاری برای محدود کردن قدرت حکومت قایل شده است. این حقوق به نامهای مختلفی، مانند « آزادیهای مدنی» و «حقوق طبیعی» و «حقوق بشر» معروف است. و طبق اعلامیه استقلال امریکا عبارت است از حق «زندگی و آزادی و تعقیب سعادت» و طبق اعلامیه فرانسوی حقوق بشر عبارت است از حق «آزادی و امنیت و مقاومت در برابر ظلم».
      روند اعتلای لیبرالیسم خود را در قانون اساسی ایالات متحده آمریکا نشان می‌دهد. در اصلاحیه‌های الحاقی آن آزادی دین، مطبوعات و تشکیل انجمن‌ها تضمین گشت و با رد و نفی تعیین کلیسای ملی پایه‌ای اساسی برای جدایی کلیسا از دولت یا به عبارتی دین از حکومت بوجود آورد. قانون اساسی آمریکا در رشد و گسترش لیبرالیسم در جهان نقشی بزرگ ایفا نمود. همچنین باید از انقلاب فرانسه نام برد که به سهم خود پایه‌های لیبرالیسم را استوارتر کرد. در سالهای بین
۱۸۱۵ تا ۱۸۷۰ لیبرالیسم با کمک طبقه متوسط در جهان غرب خود را تثبیت نمود و توانست حکومت‌های مطلقه یا استبدادی را کنار زده و لیبرالیسم را مستقر نماید. مرحله نخست این گسترش و استقرار را لیبرالیسم کلاسیک نامیده‌اند که در فرانسه اتفاق افتاد. در این مرحله همه انسانها برابر و آزاد شمرده شدند و حقوق مدنی برابر داشتند اما حقوق سیاسی‌شان برابر نبود. به عبارت دیگر برای رای دادن شرط ثروت تعیین شده بود که در نتیجه بورژوازی را به طبقه حاکم تبدیل نمود

                                           * * *

     روشن است که ایران نه مهد لیبرالیسم بوده و نه در گروه نخستین کشورهایی قرار دارد که لیبرالیسم توانست در آن ریشه دوانده و سایه آزادی بر مردمانش بیفکند. اما ملت ایران و بالطبع نخبگان سیاسی، فرهنگی آن در بیش از یکصدسال گذشته هرگز از تلاش برای دستیابی به لیبرالیسم و بهره‌ور شدن جامعه از دستاوردهای آن بازنایستاده‌اند.

   هنگام گفتگو درباره انقلاب مشروطه و قانون اساسی آن، بیشتر از این گفتگو می‌شود که بخش بزرگی از قانون اساسی (در ایران)۱۹۰۶ اقتباسی از قانون اساسی بلژیک است اما به سهو یا عمد ناگفته می‌ماند که قانون اساسی بلژیک خود دستاورد یک جامعه لیبرال اروپایی بود. به عبارت دیگر روشنفکرانی که سال ها پیش از انقلاب مشروطه در پی بیدارنمودن ملت بودند خود از میانه سده نوزده در اروپا سفر و زندگی نموده بودند و با اندیشه‌های آزادی خواهانه خردمندان و حقوق تضمین شده سیاسی و اجتماعی مردم آن کشورها که ناشی از حاکمیت سیستم لیبرال بود، آشنایی نزدیک داشتند و قصدشان ایجاد دولت و جامعه‌ای لیبرال در ایران بود که در آن تمامی مردم دارای حقوق برابر بوده و از مزایای کلیه آزادی‌های دولت لیبرال بهره‌مند باشند.

       نگارش قانون اساسی ۱۹۰۶ و تدوین اصول آن برپایه شرایط ویژه آن روز ایران شامل پذیرفتن حق رای برای مردان و ایجاد مجلس شورای ملی برای قانونگذاری و تفکیک قوای سه‌گانه و ایجاد انجمن‌های ایالتی و ولایتی، در حقیقت پیاده کردن لیبرالیسم به روایت ایرانی بود.

                                       * * *

اما امروز اید ئولوژی حاکم بر غرب لیبرالیسم است . و امروزه به دلیل تغییراتی که در این تفکر به وجود آمده لیبرالیسم جامع همه ی مکاتب مادی پیش از خود گشته است و در حقیقت روح دین در این تفکر اصلا جایگاهی ندارد. در حقیقت  جهان بینی لیبرالیسم اومانیسم(اصالت انسان ) است . در مسئله ی اخلاق هم به رادیکالیسم(وجدان گرایی ) می پردازد.

      که در واقع به اخلاق راسل منتهی می شود :اصالت سودو نفع  به معنای اینکه هر کاری که به نفع شما باشد اخلاقی است و اگر به ضرر شما باشد غیر اخلاقی.

     شاید به نوعی بتوان لیبرالیسم را افلاطونی اندیشیدن دانست.از آنجا که افلاطون دیندار نبوده بسیار روی اخلاقیات تاکید داشته به طوری که برای حفظ وحدت در کشورداری دستور داده بود که هر چندین نفر یک همسر مشترک داشته باشند تا فرزتدان آنها نتوانند پدر ومادر خویش را تشخیص دهند وهمه برای اعتلای این خانواده بکوشند تاوحدت حفظ شود و از این قبیل.....

--------------------------------------------------------------------------------

فهرست منابع

 

بهمن امیرحسینی

کـتاب لیبرالیـسم ، معنا و تاریخ آن به قلم جان سالوین شاپیرو که محمد

سعید حنایی کاشانی به فارسی برگردانده است

رساله ی جمهور از افلاطون – سیاست از نظر افلاطون

تاریخ اندیشه های سیاس در غرب از دکتر ابولقاسم طاهری

                     

    

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:16 توسط اصلاح طلب| |


Design By : Night Skin