...××قانون دانان قانون شکن××.....
سیاسی- اجنماعی
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم؟ من به کجا سفر برم؟ من به کجا سفر برم؟ سلام.خوبین؟ امیدوارم از تعطیلات نهایت استفاده رو برده باشین.و با انرژی مضاعف به کارو تحصیل بپردازین. جای شما خالی ما تعطیلات آخر نوروز رو با مسافرت از تهران به قم ، نیاسر کاشان ، مسجد اردهال، نراق، محلات و دلیجان و درانتها با ساوه به پایان رساندیم. در مرحله سوم سفر خود که به مشهد اردهال رفتیم فاتحه ای هم بر مزار شاعر آب و آیینه سهراب سپهری قرائت کردیم. امامزاده مشهد اردهال برادر امام محمد باقر هستند که با عزیمت به کاشان برای تبلیغ آنجا به شهادت رسیدند. اما آنچه در آنجا بیش از همه مرا متاثر ساخت وضعیت مزار سهراب بود که انگار نه انگار شاعر بزرگ ادب فارسی است. پرس و جو کردم که چرا بیش از این به سهراب اهمیت نمی دهند گفتند اجازه ندارند و...(ملاحظات سیاسی) مثلا در مقابل امامزاده ، سهراب کیست؟ حتی نکرده اند یک کتابفروشی ساده از آثار و زندگینامه سهراب آنجا ارائه دهند تا توریستها و زائران که بسیار از این مکان تاریخی دیدن می کنند با این شاعر نامی آشنا شوند. بعد می شنویم در کشورهای غیر ایرانی بزرگداشت سهراب سپهری برگزار میشود. بعدها حتما سهراب هم یا عربی می شود یا ترک و افغان... این از کم لطفی و بی اعتنایی ما به هنرمندان و بزرگان و فرهیختگان کشور که گنجینه های ما هستند محسوب می شود..... http://www.kalemeh.ir/pages/5604.php یادداشت جدید فاطمه رجبی:مساحت دیوار خانه موسوی... میان اینهمه تاریکی ، پاییز ، خاکستر وکلمات مهجور، شادی تا چای عصرانه ادامه پیدا نمی کند.... حتی اگر مثل روزهای نخستین صدایم کنی باید خیلی ساده باشم که سراغ باغ را از باد بگیرم... می دانم...... لازم نیست نام رودی را بدانم تا بتوانم گریه کنم...... و تو هیچوقت نمی خواهی باور کنی که مرگ سلطنتی ابدی دارد و ما به احترام او کلاه سر بر میداریم و نمی خواهی برایم بگویی چرا پس از آمدن پاییز خوشبختی و چشمهای تو نایاب می شود... حالا من چگونه بقعه بایزید را خواب بببینم وقتی عمر عشق و رویا اینقدر کوتاه است... وقتی زمستان زودتر می آید و ما پایان جهان را نمی دانیم. لابد می خواهی بگویی حضور همیشه مرگ نگذاشته است تا میان شب و روز فرق بگذاریم. باشد... اینهم بهانه دیگری برای نیامدن صبح از روزنه چشمان تو به خانه من... حالا چشمهایت را پاک کن تا برایت از نسلی بگویم که کلید خانه اش را گم کرده است... از پاییز که در روزهای دنیا را می رود و از مادرم که شب را زیر سپیدی گیسوانش پنهان می کند تا من نترسم.....(شاملو) دوستای نازنینم...
سکانس اول لو کیشن : ساعت 5- مطب دکتر واقع در گیشا وارد ساختمانی شدم که طبقات زیادی نداشت. طبقه اول مطب دکتر... فوق تخصص پوست و مو... از درب مطب که داخل شدم بیماران زیادی بودند که منتظر نوبتشان نشسته بودند. جای خالی برای جلوس پیدا نکردم این بود که رفتم و در گوشه ای از سالن ایستادم. سکانس دوم: - آقای اسماعیلی (این صدای منشی مطب بود که نام بیماری که نوبتش بود را صدازد) آقای اسماعیلی که رفتند من سر جایشان نشستم. ساعت 15/5 بودو شماره من 45 ،تازه بیمار شماره 8 داخل رفته بود.برای اینکه متوجه گذر زمان نشوم روزنامه ای رو که از کیوسک جلو مطب خریده بودم از کیفم در آورده و مشغول خواندنش شدم. - ببخشید میشه صفحه حوادث رو بدین به من... ( این صدای خانمی بود که کنارم نشسته بود، علی رغم عادت همیشگی که اصولا تا روزنامه رو تا صفحه آخر نخونم صفحاتش رو همچون دل و جگر زلیخا نمیکنم، در رو در بایستیی موندم و صفحه حوادث رو جدا کردم و تقدیم خانوم...) - همیشه روزنامه می خونید؟! - برای چی اومدین دکتر؟ - دکترش حالا چه طور هست؟ تشخیصش خوبه؟ اینا سولاتی بود که خانوم بغل دستی از من میپرسید و من از نوع حرف زدنش احساس کردم که دنبال همصحبت میگرده( نه اینکه قیافه منم زیادی درد آشناست! سکانس سوم: خانمی با پسرش که شاید 11-12 سال بیشتر نداشت،در فاصله کمی از ما نشسته بود موبایلش زنگ خورد و خیلی بد با مخاطبش حرف زد. سکانس چهارم: - ای بابا! خدا لعنت کنه این شیطون رو که زیر پای آدم میشینه و زندگی آدم رو نابود میکنه. - (من) بله- جدا خدا لعنت کنه.... - 15 سالم بود که به عقد پسر خالم در اومدم.الان که 23 سالمه 2 تا دختر دارم.یک ساله که از شوهرم جدا شدم.... (نگاهی به صورتش انداختم... خیلی زن زیبایی بود. در اوج جوانی... فقط 23 سال.......) - چرا؟؟! - قبل از ازدواج با پسر همسایه دوست بودم.خیلی خاطر خواه هم بودیم ولی چون موقعیت ازدواج نداشت ،نشد که با هم ازدواج کنیم. یه سال بعد پسر خالم اومد خواستگاری.خلاصه با رضایت خونواده ها با هم ازدواج کردیم.ولی عشق رضا نمیذاشت که زندگی کنم. با حسن زیر یه سقف بودیم و لی انگار روحم جای دیگه ای بود.بعد از ازدواج من رضا رفت سربازی و برگشت روزی که خونوادش جلوی در خونشون براش گوسفند قربونی کردن چشمم بهش افتاد و دوباره عشق 4- 5 سال پیش ... خلاصه ارتباطمون دوباره شکل گرفت...بهم گفت از شوهرت طلاق بگیر من میگیرمت.6 سال هر چی میتونستم بر سر خاله و پسر خاله در آوردم تا طلاقم رو بدن.بارها به حسن گفتم که دوسش ندارم کس دیگه ای رو میخوام. ولی حسن خیلی منو زندگیش رو می خواست ما دوتا بچه داشتیم..... خلاصه با هزار بدبختی رفتیم محضر برای طلاق ... ولی هنوز مهر طلاق خشک نشده بود که رضا گم شد. اصلا یک ساله که ازش خبری نیست.معلوم نیست کجاس؟ ومن یکساله در انتظار دیدن بچه هام دارم میسوزم.... - (من: با ناراحتی و تاثر) : وای چه قدر غم انگیز! - من به شوهرم خیانت کردم.من زنا کردم...... 6 سال برای اینکه ازش طلاق بگیرم هزار بدبختی به سر خودشو خونوادش آوردم .حالا با چه رویی برگردم...... سکانس پنجم: همون خانمی که نزدیک ما بود و با مخاطبش خیلی بد حرف زد انگار به حرفهای ما گوش میکرد. برگشت به سمت ما و گفت: -خانوم خیلی کار خوبی کردی.منم دارم از شوهرم جدا میشم. یکدفعه دکمه مانتوش رو باز کرد (اه.... - خاونم من 3 بار خودکشی کردم. شوهرم دست بزن داره. بددهنه...(حالا این حرفها رو جلوی پسرش می گفت....) منم قبل از ازدواج قراربود با دوستم ازدواج کنم که نشد.حالا اون 15 سال به انتظار من نشسته. قراره بعد از طلاق با هم ازدواج کنیم. - (خانمی که بغل دست من نشسته بود خطاب به همین خانوم): نه این کارو نکن.مردا خیلی پستن .به من نگاه کن.با دوتا بچه.دیگه از دیدن بچه هام هم محروم شدم. به خاطر یه هوس. با خودت این کارو نکن.من مطمئنم اینکه بهت قول داده باهات بعد از طلاق ازدواج کنه همون کاری رو میکنه باهات که پسر همسایه با من کرد... ................................................................................ سکانس ششم اینقدر از شنیدن این حرفها روحیه ام به تحلیل رفت که بلند شدم و از مطب زدم بیرون.نمیدونم چه قدر پیاده اومدم که وقتی به خودم اومدم دیدم به میدون انقلاب رسیدم. سرم داشت می پکید........ 1- چه قدر راحت بعضیا از اشتباهاتشون حرف میزنن........ 2- تو این جریانات واقعا کی مقصر هست؟.. 3- چی میشه که بعضیا بدون نگاه به اطرافشون به سادگی اقرار به گناهشون میکنن ...... اونم در این سطح... 4- ....... این داستان واقعی است.... نظر شما چیه؟؟؟!
ادامه مطلب


آروز دارم سالی پربرکت توام با سلامتی در انتظارتون باشه.امیدوارم امسال به همه آرزوهاتون برسید...![]()
![]()
به ياد تو كنار پنجره خواهم گريست
پنجره اي كه از جنس دل تمام مردم اين
شهر سنگي ست !
اگر باران ببارد... اگر باران ببارد...
مردم چترها را باز مي كنند
اما تو چه مي شوي محبوب من ؟!
تو كه نه چتر داري و نه كلاه !
اگر باران ببارد ...
همه به خانه مي روند ، اما تو چه ؟!
تو كه بي خانمان هستي محبوب من !
اگر باران ببارد تو چه مي شوي ؟
اگر باران ببارد ... اگر باران ببارد...
)
.خب برین پیش همسرتون.بگید که اشتباه کردید. حتما اون که اینهمه شمارو دوست داشته حاضره باهاتون دوباره زندگی کنه...![]()
وبدون شرم از آقایون و خانومهایی که نشسته بودن(البته خیلیا حواسشون به ما نبود) سینش رو باز کرد.و محل ضربه ای که با چاقو خورده بود رو به ما نشون داد.![]()
حالم بهم خورد) ![]()
| Design By : Night Skin |


