![]() |
![]() |
|
| سیاسی- اجنماعی |
|
اگر باران ببارد ...اگر باران ببارد...
به ياد تو كنار پنجره خواهم گريست پنجره اي كه از جنس دل تمام مردم اين شهر سنگي ست ! اگر باران ببارد... اگر باران ببارد... مردم چترها را باز مي كنند اما تو چه مي شوي محبوب من ؟! تو كه نه چتر داري و نه كلاه ! اگر باران ببارد ... همه به خانه مي روند ، اما تو چه ؟! تو كه بي خانمان هستي محبوب من ! اگر باران ببارد تو چه مي شوي ؟ اگر باران ببارد ... اگر باران ببارد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:46 توسط اصلاح طلب |
|
|
اصلاحات ابتدا باید در فرهنگ ما صورت بگیرد.تا نتوانیم فکرمان را متحول کنیم نمی توانیم حصار سنتها را بشکنیم. در جوامع توسعه یافته "زمان" از اهمیت قابل توجهی برخوردار است.در حقیقت همه چیز فدای زمان میشود اما در جوامع توسعه نیافته "زمان" قربانی اوهام، سیاست زدگیها و بلند پروازیهای غیر منطقی میشود. استفاده از fast food ها یا پیتزا و همبرگر در جوامع توسعه یافته جهت عدم اتلاف وقت برای رسیدن به بازارهای جهانی است. در حالیکه تکنولوژی کشورهای توسعه یافته برای ما جهان سومی ها فقط بدبختی و عقب ماندگی بیشتری به بار می آورد. "ما"را دچار مصرف زدگی می کند. خوردن پیتزا یا همبرگر در ایران فقط برای نمایش شخصیت مدرن است ولی تفکر جوامع توسعه یافته در استفاده از این چیزها به ما منتقل نشده و ما بیشتر دچار مصرف گرایی شده ایم. بدون اینکه از اتلاف وقتهایمان جلوگیری کنیم یا فکر همه اقشار جامعه را به سمت تفکر صنعتی یا تولید پیش ببریم فقط به دنبال پز مدرنیته هستیم. انسان جهان سومی : دستها به سمت آسمان و رویاهای مدرن و پاها گرفتار سنتها ست در زمین.این انسان جهان سومی در حال دوتیکه شدن است.....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:12 توسط اصلاح طلب |
|
|
سکانس اول لو کیشن : ساعت 5- مطب دکتر واقع در گیشا وارد ساختمانی شدم که طبقات زیادی نداشت. طبقه اول مطب دکتر... فوق تخصص پوست و مو... از درب مطب که داخل شدم بیماران زیادی بودند که منتظر نوبتشان نشسته بودند. جای خالی برای جلوس پیدا نکردم این بود که رفتم و در گوشه ای از سالن ایستادم. سکانس دوم: - آقای اسماعیلی (این صدای منشی مطب بود که نام بیماری که نوبتش بود را صدازد) آقای اسماعیلی که رفتند من سر جایشان نشستم. ساعت 15/5 بودو شماره من 45 ،تازه بیمار شماره 8 داخل رفته بود.برای اینکه متوجه گذر زمان نشوم روزنامه ای رو که از کیوسک جلو مطب خریده بودم از کیفم در آورده و مشغول خواندنش شدم. - ببخشید میشه صفحه حوادث رو بدین به من... ( این صدای خانمی بود که کنارم نشسته بود، علی رغم عادت همیشگی که اصولا تا روزنامه رو تا صفحه آخر نخونم صفحاتش رو همچون دل و جگر زلیخا نمیکنم، در رو در بایستیی موندم و صفحه حوادث رو جدا کردم و تقدیم خانوم...) - همیشه روزنامه می خونید؟! - برای چی اومدین دکتر؟ - دکترش حالا چه طور هست؟ تشخیصش خوبه؟ اینا سولاتی بود که خانوم بغل دستی از من میپرسید و من از نوع حرف زدنش احساس کردم که دنبال همصحبت میگرده( نه اینکه قیافه منم زیادی درد آشناست! سکانس سوم: خانمی با پسرش که شاید 11-12 سال بیشتر نداشت،در فاصله کمی از ما نشسته بود موبایلش زنگ خورد و خیلی بد با مخاطبش حرف زد. سکانس چهارم: - ای بابا! خدا لعنت کنه این شیطون رو که زیر پای آدم میشینه و زندگی آدم رو نابود میکنه. - (من) بله- جدا خدا لعنت کنه.... - 15 سالم بود که به عقد پسر خالم در اومدم.الان که 23 سالمه 2 تا دختر دارم.یک ساله که از شوهرم جدا شدم.... (نگاهی به صورتش انداختم... خیلی زن زیبایی بود. در اوج جوانی... فقط 23 سال.......) - چرا؟؟! - قبل از ازدواج با پسر همسایه دوست بودم.خیلی خاطر خواه هم بودیم ولی چون موقعیت ازدواج نداشت ،نشد که با هم ازدواج کنیم. یه سال بعد پسر خالم اومد خواستگاری.خلاصه با رضایت خونواده ها با هم ازدواج کردیم.ولی عشق رضا نمیذاشت که زندگی کنم. با حسن زیر یه سقف بودیم و لی انگار روحم جای دیگه ای بود.بعد از ازدواج من رضا رفت سربازی و برگشت روزی که خونوادش جلوی در خونشون براش گوسفند قربونی کردن چشمم بهش افتاد و دوباره عشق 4- 5 سال پیش ... خلاصه ارتباطمون دوباره شکل گرفت...بهم گفت از شوهرت طلاق بگیر من میگیرمت.6 سال هر چی میتونستم بر سر خاله و پسر خاله در آوردم تا طلاقم رو بدن.بارها به حسن گفتم که دوسش ندارم کس دیگه ای رو میخوام. ولی حسن خیلی منو زندگیش رو می خواست ما دوتا بچه داشتیم..... خلاصه با هزار بدبختی رفتیم محضر برای طلاق ... ولی هنوز مهر طلاق خشک نشده بود که رضا گم شد. اصلا یک ساله که ازش خبری نیست.معلوم نیست کجاس؟ ومن یکساله در انتظار دیدن بچه هام دارم میسوزم.... - (من: با ناراحتی و تاثر) : وای چه قدر غم انگیز! - من به شوهرم خیانت کردم.من زنا کردم...... 6 سال برای اینکه ازش طلاق بگیرم هزار بدبختی به سر خودشو خونوادش آوردم .حالا با چه رویی برگردم...... سکانس پنجم: همون خانمی که نزدیک ما بود و با مخاطبش خیلی بد حرف زد انگار به حرفهای ما گوش میکرد. برگشت به سمت ما و گفت: -خانوم خیلی کار خوبی کردی.منم دارم از شوهرم جدا میشم. یکدفعه دکمه مانتوش رو باز کرد (اه.... - خاونم من 3 بار خودکشی کردم. شوهرم دست بزن داره. بددهنه...(حالا این حرفها رو جلوی پسرش می گفت....) منم قبل از ازدواج قراربود با دوستم ازدواج کنم که نشد.حالا اون 15 سال به انتظار من نشسته. قراره بعد از طلاق با هم ازدواج کنیم. - (خانمی که بغل دست من نشسته بود خطاب به همین خانوم): نه این کارو نکن.مردا خیلی پستن .به من نگاه کن.با دوتا بچه.دیگه از دیدن بچه هام هم محروم شدم. به خاطر یه هوس. با خودت این کارو نکن.من مطمئنم اینکه بهت قول داده باهات بعد از طلاق ازدواج کنه همون کاری رو میکنه باهات که پسر همسایه با من کرد... ................................................................................ سکانس ششم اینقدر از شنیدن این حرفها روحیه ام به تحلیل رفت که بلند شدم و از مطب زدم بیرون.نمیدونم چه قدر پیاده اومدم که وقتی به خودم اومدم دیدم به میدون انقلاب رسیدم. سرم داشت می پکید........ 1- چه قدر راحت بعضیا از اشتباهاتشون حرف میزنن........ 2- تو این جریانات واقعا کی مقصر هست؟.. 3- چی میشه که بعضیا بدون نگاه به اطرافشون به سادگی اقرار به گناهشون میکنن ...... اونم در این سطح... 4- ....... این داستان واقعی است.... نظر شما چیه؟؟؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:27 توسط اصلاح طلب |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا در قلب من حد و مرزی
برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟ مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟؟؟ بگو معنی تمرین چیست؟؟؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟ بریدن از خودم را؟؟؟....(متی ترانا و نراک) ........ به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بیکران را جدی نگرفته ام حتی "عشق" را التماس دعا _ ایمیل نویسنده free23barg@yahoo.com |
| آرشیو موضوعی |
|
مشروطه لیبرالیسم مدرنیسم امانیسم آزادی متفرقه معرفی کتاب نظریه ولایت فقیه اجتماعی خاطره مقاله سیاسی |
|
RSS
|